محتاج توام..... محتاج نفسهایت!!! محتاج حرارتت!!! نیمه های شب است!!! به کنارت می خزم و تو فرو رفته در خواب ناز!!! و من خسته .. بی تاب... تنها ... محبت تو را می جویم!!! همین که گرمایت را در آغوش می گیرم برایم بس است!!! برای تنهاییم بس است!!! برای غصه هایم بس است!!! در تو غرق می شوم ... در تو محو می شوم و دیگر نیستم!!!! دیگر تن خسته ام را به فراموشی می سپارم .... تو هستی ... تو در کنارم هستی ... هر چند خواب و هر چند ناهشیار وحودم را روشنی می بخشی و من خدا را شکر می کنم که چون تویی دارم!!! می دانم خسته ای!!! اما .... می دانی که خسته ام!!! همین که می فهمی برایم بس است!!! همین که می دانی برایم عالمیست!!! نیمه های شب است و من دستهایت را بر سینه ام می فشارم!!! عطر تنت را می بویم و در تو غرق می شوم!!! و باز هم در کنار تو بودن را آرزو می کنم!!! در کنار هم بودن را!!! آرامش را!!! چشمانت باز می شود.... گویی خورشید طلوع کرده است!!! اتاق روشن می شود و من در این روشنی غوطه ور می شوم!!! ناگهان خود را در میان بازوانت می بینم که مهربانانه بر من حلقه زده اند!!! خدایمان را شکر می کنم که هستی!!! که می دانی!!! و من در این نیمه های شب در محبتت می آرامم!!! دوستت دارم ................ تمام آرامش من ..... دوستت دارم!!! سلام به همه ............. امروز بعد از مدتها یه سر به این کلبه قدیمیم زدم..... اخه دلم خیلی براش تنگ شه بود........... یکی از شعرام هست که فکر کنم قبلا نوشتم ..... ولی چون حال الانمه دوباره می نویسم دلم می خواهد امشب خنده باشم دل از غمهای عالم کنده باشم پر پرواز گیرم تا بر دوست خدای عاشقان را بنده باشم دلم می خواهد امشب عاشقانه سرایم شعر ناب یک ترانه برای خواب در آغوش یاران بیابم یک بهانه زیرکانه دلم می خواهد از غمهای عالم غم عشق و غم یار و همه غم به روی گونه تبدار از هجر ببارم قطره های وصل نم نم دلم می خواهد امشب راز باشم برای دل پر پرواز باشم برای خواب چشمان قشنگت حریرین بستری از ناز باشم دلم امروز چه بد می گیرد... شعر هم در قفس قلبم نیست ... واژه ها می گریند ... دیگر از دست خودم دلگیرم ..... از دلم خسته شدم .... دلم امروز پر از تنهاییست .... از نگاه دگران دلگیرم .... قلب از کینه تهی , بندی حس حقارت شده است ... آینه حس غریبی دارد ,,,, از خودم می پرسم :"این مجازات , گناهی دارد؟ یا صداقت جرم است ؟" حس ویرانگری از سینه مرا می جوید ... اشک در چشم چو دریا شده است ... با خودم می خوانم ...:" خنجر از دست عزیزان و مدارا؟؟؟" - پس چه؟؟؟؟ مادرم کینه نیاموخته است .... چاره ام سوختن و ساختن است ... ماندن و هستی خود باختن است ... دلم امروز چه بد می گیرد .... کاش می دانستی , سینه ام پر خون است .... چشم من منتظر انسان است ..... و چه کم انسانها!!!!!!!!!!!!!! بار الها , تو چه صبری داری ؟!!!! چقدر سینه تو دریائیست !!!!!!!!!!! چه شود ؟ اندکی صبر به من هدیه کنی؟؟؟ دلم امروز پر از تنهائیست .... عشق لازم دارد ... صبر لازم دارد ............ سلام ..... راستش خیلی وقته دست و دلم به نوشتن نمی ره .... اونقده مشغله دور و برم رو گرفته که حتی وقت سر زدن به بهترینهام رو هم ندارم ..... (بگذریم که در این جور مواقع محکوم میشیم به بدترینها از طرف بهترینهامون .... ) شاید تلفن یه آشنا بهانه شد واسه آپ کردن وبلاگ خاک خوردم که به هیچ دردی نمی خوره جز نوشتن ..... من گرفتار ، راستش رو بخواین قید شرکت توی انتخابات رو زدم ...چون واقعا نمی دونستم کی هست و کی نیست .... حتی دنبالشم نرفتم .... حقیقتش نخواستم که برم..... هر بار که دلم خواست سر از این سیاست بی پدر و مادر در بیارم .... مخم سوت کشید و دلم سوخت که چرا یه کشوری مثل ایران با این همه سرمایه باید ..... بگذریم..... بحثم بحث سیاست نیست .... بیرون از خونه بودم که یهو تلفنم زنگ خورد ... گوشی رو برداشتم و طبق معمول و عرف جامعه گفتم :الو .... بفرمایید ( البته این بفرمایید عرف ما با ادباست !!) یکی ازاونور خط جواب داد سلام حال شما و از این حرفا ... گفت بابا (ن) هستم .. (م . ن ) من که تا اونروز فقط دوبار صدای این دوست نه قدیمی نه جدید رو شنیده بودم دو تا شاخ در آوردم ۱- دلشون برای من تنگ شده بود؟؟؟ ۲- شماره رو اشتباهی گرفته بود؟؟؟ ۳- می خواست مدال طلای رضا زاده رو تبریک بگه ؟؟؟ ۴- هیچ کدام !! به قول خواهرم گزینه دال صحیح است ( حالا بگرد دنبال دال !!!) نه دوستان می خواستن بگن جمعه میری رای بدی یا نه ؟؟؟؟؟ دوستان بیخودی دلتون رو خوش نکنین ... قرار نیست آخر این متن دختر و پسره به هم برسن فقط خواستم بگم که ما بعد از اون اتفاق تصمیم گرفتیم رای بدیم ... حالا به کیا بماند ( اصلا تابلو نبود نه؟؟؟؟) القصه .... بودا منیم بیر ماجرا!!! ( چرا چشاتون ۴ تا شد ... ترکی نوشتم بابا !!!!) +++++++++++++++ نمی خوام ا خودم بنویسم و اینکه تو این چند وقته چیا به سرم اومد ... که روزگارم دگرگون شد .... اصلا راستش رو بخواین به شما سننه؟؟؟؟ ( اینم ترکیه !!!) شاید از این به بعد سیستم وبلاگ این حقیر متحول بشه .... شاید برم سراغ ورزش ...این چند وقته بدجور یاد نشریه دوران تحصیلمون افتادم .... از نگاه دروازه .... یه نشریه طنز ورزشی که در قطع A4 چاپ می کردیم .... قیمتش پنجاه تومان بود .... ( البته هیچیش به ما نمی ماسید چون تمام پول رو بابت زیراکس صفحات باید می دادیم خدمت مسیولین مدرسه ) ولی خوب تونسته بودیم حال بچه های نشریه فوتبالته رو بگیریم .... نشریه ما هر بار به چاپ دوم و سوم می رسید ... حتی مجبور می شدیم هر چی واسه خودمون نگه داشتیم هم بدیم بره .... ( هی !!!! واسه همین الان یه دونه هم ازش نداریم تا نگاش کنیم و خاطراتمون زنده شه !!! کاش می شد دوباره بچه ها رو جمع کرد و یه از نگاه دروازه راه انداخت ..... خسته شدم بسکه نوشتم ... تا بعد ميروم درحاليكه ايستاده ام ودريچه هاي بينايي رافروبسته و به روشنايي تاريكي ها مينگرم. گامهايم ازعمق مردابها مي آيد وبا هرقدمم ، نيلوفري در وهم آب فرو ميرود قربون برم خدا رو …. دنیا چقدر کوچیکه …. مرز دیروز و امروز … قد یه مو باریکه … چه خنده داره حالت …. دلم برات می سوزه …. برگشتی که چی بشه ؟؟؟؟ فکر کردی که دیروزه؟؟؟؟ اونروزی که می رفتی … اشکام چه ریزه ریزه … ببین حالا چجوری اشکات داره می ریزه …… بی تفاوت می رفتی … پیش تو میشکستم … حالا تو میشکنی و بی تفاوت نشستم …. اونروزی که روزت بود …. روزام و بد گرفتی …. حرفات تو گوش من موند …. یادت میاد چی گفتی ؟؟؟؟ صدای تق و توق استخونام شنیدی …. اما با طعنه گفتی …. شتر دیدی ندیدی….. یادت میاد می گفتی … هر چی که بود بازی بود؟؟؟ طفلی دلم که حتی … به بازیم راضی بود.. یادت میاد می گفتی .. پیر شدی و بریدی ؟؟؟؟ حالا من اینو میگم …. که خیلی دیر رسیدی … من از تو یاد گرفتم … ساده گذشتنارو … یا آخرین کلام و …. نامه نوشتنا رو …. من از تو یاد گرفتنم …. برم به یک بهانه … اینم بشه سکانس آخر عاشقانه …. حالا برو از اینجا … برو هر جا تونستی … دور شدی از خیالم … تو خودت این و خواستی …. یه روز بهم می گفتی … عشقم خیل و رویاست …. نوبتیم که باشه …….. ایندفه نوبت ماست …. ایندفه نوبت ماست ….. * اتفاق پشت اتفاق برام میفته و من هر روز به تو امیدوارتر میشم ….. میدونم که بیشتر از وسع کسی بهش سختی نمیدی … خودت گفتی لا یکلف الله الا وسعها … مگه نه ؟؟؟؟ · یکی از عزیزترینهام در حال سر و سامون گرفتنه .... این سر و سامون گرفتن پر بود از لحظه های خوب و بد ... شادی و دلشوره باهم ... نا امیدی و امید باهم ... یا به قول خودش .... تضاد در چند ثانیه .... · دو تا از عزیز ترینهام در حال جدا شدن از هم بودن .... اما خدا رو شکر اونی که هیچ رقمه معذرت نمی خواست این کار و کرد و به خوبی و خوشی تموم شد .... · تولد بابایی گلمه .... دوستش دارم هوارتا .... دوست دارم تمام خوبیهای عالم مال اون باشه ... · و اما خودم ... گمونم دارم دچار میشم ... اما نه دچار عشق .... دچار فهم میشم ... دچار بودن .... دچار زندگی .... فکر کن که چه تنهاست ... اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد .... · فعلا حرفی ندارم تا بعد ....... بادومی اومد کنار ياس و پرسيد ياسی ... من چشمام و ببندم ميبريم يه جايی که دوستش دارم .... ياسی گفت باشه چشمات و ببند ..... رفتن و رفتن .... تا رسيدن به بهشت زهرا ..... بادومی تا رسيد پيش بای بابا بغضش ترکيد .... آخه دلش خيلی گرفته بود ..... خيلی .... تا اونجايی که تونست به بای بابا شکايت کرد .... گريه کرد .... ياس فهميد اما به روی خودش نياورد .... بادومی هست اما نيست .... دلش گرفته .... اما به ياس چيزی نميگه .... چون اينبار فرق داره .... اين دلتنگی از اون دلتنگيا نيست که بشه گفت .... يه دلتنگی کهنست .... همين .... ياسی نگرانه ... بادومی ميدونه چشمای ياس منتظره تا بادومی بگه چی شده ؟؟؟ بادومی دلش می خواد بگه ياس نازنينم .... هيچی نيست ... بادومی محکمتر از اونه که چيزی ناراحتش کنه .... فقط دلش گرفته .... از اونی که پيش بای بابا شکايتش و کرد .... خودش میدونه و بای بابا .................................. دلش می خواد بپره بغل ياسی و ببوستش و بگه : مرسی که هميشه باهامی سالها حرفها بود در دل و بغضها در گلو .... وارد غار شدیم ... ديوارهای غار با تمام وجود فرياد ميزدن : بيا ... بيا ... جلوتر ... آره ... خودشه يهو زير پام خالی شد .... داد زدم !! مشت به ديوارها کوبيدم !!! گشتم !!! هيچ روزنه ای نبود ... هيچ نوری هم نبود ....!!! يهو صدايی شنيدم ...احساس کردم يکی کناره منه ... توی اون تاريکی حسش ميکردم ... يادم افتاد اون از همون لحظه اول با من بوده ... اما من نديدمش ...من هيچی نديدم !!! نگاهم کرد ... نگاهش مهربون بود و آشنا... دلم براش تنگ شد ... گريم گرفت ... دست دريا رو توی دستم گذاشت و گفت : بيا اينم راهنما ... حالا بايد راهت رو پيدا کنی ... از درياست که به آسمون ميرسی !!!! من ميرم اما بدون هر جا که بری مراقبت هستم .....!بعد پر کشيد و رفت ... من موندم و فرشته دريا و فرشته ای که از آسمون هميشه مواظب من و درياست !!! من موندم و يه برادر دريايی و يه پدر آسمونی !!! نميدونم از کجا شروع کنم ؟؟؟؟ کبوتر ؟؟؟ ، آدميزاد ؟؟؟ ، بوته ياس سفيد ؟؟؟ ، بادومی که هيچکی جز من اونو تو قصه نديد؟؟؟ نميدونم از کجا شروع کنم ؟؟؟ که دلم تنگ نشه ... بين آدمای قصم يهويی جنگ نشه ... از کجا شروع کنم که با کج گفتن من .... يه پای قصه ما لنگ نشه .... کبوتر رو يادتون هست ؟؟؟ اونکه بالاش رو يه روز بست؟ يه نفر تو تب ترديد... خنده های اونو دزديد؟؟؟؟ آدميزاد رو چطور؟؟؟ بالای کفتر و بست .... دل تنگش رو شکست ....؟؟؟؟ ميدونين ... قصه ما سر يک چيز ديگست ... دوره عاشقيا تموم شده ... ... قصه ما حرفای بادوميه .... اونيکه ياس سفيد سايبونش شده بود ...... بادومی ديگه عاشق نميشه .... راستش و بخواين اينو ، خودشم باور نداشت .... اما يه روز ديد که دلش .... ديگه واسه کسی جا نداره .... ديد که ديگه مث قديم .... کسی رو دوست نداره ... به جز يکی......... ياس سفيد مهربون .... واسه خستگياش يه سايبون ...... يادشه ... اونروزی که کاسه دلش يهو خورد زمين ... شکست و صد تا تيکه شد ... با خودش گفت نميشه دوباره مث روز اولش درست بشه ... يه نفريه چيزی گفت : « بسپرش دست خدا .. اونو بندش ميزنه ....درسته که مث اون روزای اول نميشه ... اما يک چيز و بدون .... عکس خوشگل خدا ،توی کاسه شيکسته هميشه قشنگتره ....» جالا بادوم از خدا فقط دو تا چيز و ميخواد : ۱- ياس هميسه سايبونش بمونه ۲- برای يه بار ديگه خدا اون خدای مهربون .....غنچه عشق و تو قلبش بشونه واسه بادومی ما دعا کنين خدا مرادش رو بده ........ 
![]()

![]()
![]()
(لازم به ذکر است روسری مانع از پدیدار شدن شاخها شد !!!) ... فکر می کنین این تماس به خاطر چی بود ؟؟؟؟ 
گفتم می خواین نظر خواهی کنین؟؟؟؟ گفتن فکر نمی کنی یه کم از وقت نظر خواهی گذشته باشه؟؟؟؟( ایشون یکی از روزنامه نگارهای خوب هستن البته !!!)گفت خبر داری آقای خاتمی لیست دادن؟؟؟؟ (منم که از اون اول عاشق آقای خاتمی بودم ) با لب و لوچ آویزون گفتم نه ؟؟؟
مگه لیست دادن .... 


) دلم لک زده واسه جلساتی که رو پله های پشت بوم برگزار می شد ... یاد کاریکاتورای مریم و سارا .... یاد لوگوی مجلمون .... از نگاه دروازه .... 
(سر دردودلم باز شده ها !!!! ) 

![]()
![]()
![]()



![]()
سالها راز بود و درد .... و حس جانفرساي زيستن ....
دشنامهايي كه خدا همه را شنيد و دم بر نياورد ...
دشنامهايي به خدا ...
واي بر من كه دنيا را در خود ميديدم و نه خود را در دنيا ....
خدايا .... گفتم تو را نميبخشم ... به خاطر رنجهايم ...
سركشيت كردم ....
عصيان نمودم ....
و در جاده هاي خاكي بي تو بودن غرق گشتم ....
خدايا ... سرزنشت كردم ... براي تمام دردهايم ...
و تو گوش دادي بدون آنكه گزندي به من برساني ...
حالا معناي رحمانيتت را ميدانم ...
و ميدانم كه مهربان تر از تو نميتوان يافت ...
...
اينك منم .... بر بلنداي زمان ايستاده ... و توا ميستايم ... براي خوبيت و مهرت .. و تو باز هم گوش ميكني ..
اين بار نه بي تفاوت .. كه هر بار شكرت ميگويم .. لطفي مي افزايي ...
خدايا !!! رنج دادي... در ازاي قلبي مهربان ...
درد دادي .. به جاي نگاهي عاشق..
خوشي را گرفتي .... به قيمت روحي خداجو ....
خدايا !!! هيچ نميخواهم جز تو ... به هر قيمتي كه بخواهي ...
شادم كه تو را دارم ...
خدايا !!! شادم كه تو را دارم

![]()
همه محو تماشا بودن ... يه غار با ديوارای طلايی ... همه چيز اونقدر قشنگ بود که نميتونستی تصورش رو بکنی ... انگار همه دنيا مال من بود ...همش !!!
!!!
دنيايی که تا چند لحظه قبل مال من بود دور سرم چرخيد ...افتادم .... پرت شدم ... اونقدر پرت که همه جا سياه شد و تاريک ... نه نوری !!! نه صدايی!!! و نه اميدی !!!و نه کسی !!!من موندم تنهای تنها با زخمهای عميق اکتشاف !!!


ازش خواستم راه و نشونم بده ... نور و نشونم بده ... از يه گوشه غاز نور عجيبی روی صورتم تابيد ... خواستم خودم رو پشتش قايم کنم که ديدم نيست ... از ميون نور عجيب يه فرشته با بالهای سفيد پيدا شد .... دست يکی توی دستش بود ... يه فرشته ديگه با بالهای آبی ... به رنگ دريا ...

![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


